X
تبلیغات
رویاهایم با ارمین زارعی - رویاهایم با ارمین زارعی قسمت اول







رویاهایم با ارمین زارعی

به امید روزی که رویاها و داستان هایمان به حقیقت بپوندد

سلام به همه ی دوستان گل.من بیتا هستم و یکی از طرفداران سرسخت ارمین ۲ ای اف ام یا همان ارمین زارعی این وبلاگ  مثل بیشتر وبلاگ هایی که مشاهده می کنید قصد داره خیال پردازی کنه و رویاها و خواب ها رو اینجا به صورت داستان بنویسم اما این داستان کمی فرق داره  امیدوارم از این داستان که واقعی نیست لذت ببرید.

قسمت اول:

جدی میگی؟نه اصلا نمی تونم باور کنم نه نه

عسل- بیتا چرا کولی بازی در میاری ؟ د خب اردلان یکی از دوستای دور بابکه الانم که تهرانه در این صورت ارمین هم تهرانه و تو میتونی از طریق اردلان ارمین رو ببینی

-باورم نمیشه عسل یعنی میشه من ارمین رو از نزدیک ببینم ؟من که تاحالا فقط عکس و اهنگاشو دیدم خودشو حتی از دور ندیدم .

عسل خندید و دستش رو به علامت دیوونه کنار سرش چرخوند و رفت تو اشپزخونه که ۲ تا قهوه بیاره.باورم نمی شد یعنی من می تونسم ارمین تو ای اف ام رو ببینم؟همون خواننده رپ نسل جوونی که هزاران دختر ارزوی دیدنشو داشتن.ناخود اگاه از این فکر لبخند زدم.

عسل-چیه دیوونه؟انقدر خل بازی در میاره انگا ر قراره عمه شو ببینه بدبخت پاشو ببرمت بیمارستان که به خاطر خواننده دیوونه شدی اگه من مدونا رو بیارم ایران چیکار می کنی؟

هردومون به طرز فکرمون خندیدیم و بعد از خوردن قهوه من از خونه ی عسل اومدم بیرون و رفتم خونه .فرشته خواهرم در رو روی من باز کرد ۲۰ سالش بود یعنی از من ۳ سال بزرگ تر بود.

فرشته-چیه خانوم؟کبکت خروس می خونه؟

-گیر نده فرشته می خوام برم سر کامپیوتر مگه تو امروز با سامان قرار نداشتی؟خب برو سر قرار دیگه

فرشته-چشم هر چی شما امر بفرمایین دارم میرم.

روی تختم دراز کشیدم و به ارمین فکر کردم.پسر خوشگل با پوستی تقریبا کمی سبزه و چشم های قهوه ای و موهای سیاه . خوشگل نبود ولی خیلی جذاب بود ولی خیلی خوش تیپ.شمارشو تو گوشیم داشتم ولی تاحالا بهش زنگ نزده بودم جرئت این کارو نکرده بودم. عاشق ارمین نبودم ولی طرفدارش بودم یه طرفدار سرسخت. یکی از اهنگاشو باز کردم و گوش دادم.همین طوری خوابم برد دیدم گوشی داره زنگ میزنه برداشتمک

-الو

عسل-سلام خانوم ساعت خواب؟شیری یا روباه؟

-هیچکدوم مورچه هم نیستم همینطوری خوابم برد

عسل-خبر خوش دارم برات فقط کنار مامانت خل بازی در نیاری یه وقت .

از روی تخت بلند شدم اما چون لبه ی تخت بودم یهو افتادم زمین و دیدم پشت گوشی عسل داره هرهر می خنده.

-زهرمار خنده داره؟افتادم زمین

عسل-اره خنده داره الان که ندیدیش اینجوری می کنی وای به حال وقتی که ببنیش.بیتا خره.

-حالا بنال ببینم خبر خوشت چیه؟

عسل-الان بابک زنگ زده بود. با ارمین و اردلان قرار گذاشته.فردا ساعت ۶ .

یه جیغ بلند کشیدم که مامان از توی اشپزخونه داد زد:چی شده؟چرا چیغ می زنی بیتا؟

خندم گرفت-هیچی مامان توی اتاقم یه عنکبوت دیدم الان می  کشمش

عسل هر هر می خندید و من حرصم می گرفت.

عسل-وای خدا چقدر خندیدم.

-غلط کردی.

عسل-باشه بابا من الان با بابک قرار دارم.فعلا بای

-بای

خیلی شاد و شنگول و سرحال بودم.خیلی خوب شده بود اصلا از اولشم دوستی با این عسل کار درستی بود اونقدر تو زندگی خصوصی بازیگرا و خواننده ها سرک می کشید که اخرش یه دوست پسر پیدا کرد که با بعضی از خواننده ها ارتباط داره.هی رفتم صورت مامانو بوس کردم و اونم از تعجب دهنش وا مونده بود شده بود اینجوریمن خودم تا فردا شده بودم اینجوری

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 10:7 توسط بیتا|



      قالب ساز آنلاین