رویاهایم با ارمین زارعی

به امید روزی که رویاها و داستان هایمان به حقیقت بپوندد

اینم قسمت هشتم جیگرای عزیز که خیلی عجله دارین ببخشید یه مدت بدجور مریض بودم.قسمت هشتم:

ارمین دستمو گرفت و باهم راه افتادیم به طرف عسل و بابک.اونا همینطور نشسته بودن داشتن چایی شونو می خوردن تا رسیدم پیش عسل یدونه زد از پشتم و گفت:با کسی تو جنگل دعواتون شده بود؟

-نه بابا چطور مگه.

عسل-اخه سینه خیز رفتین گفتم شاید یکی بهتون با چاقویی اسلحه ای چیزی حمله کرده شما پریدین خوابوندین زمینش کشتینش یا که سینه خیز رفتین . د خب منو نگاه نکن اثار جرمو پاک کن از رو لباسات.یه عالمه برگ رو لباساته.

-خیلی بی ادب و پررویی عسل

عسل-تو سینه خیز رفتی من بی ادبم؟

پیش بابک خجالت کشیدم وگرنه جواب عسل رو بد می دادم.ارمین رفته بود داشت با باغبون صحبت می کرد.بابک هم غش کرده بود از خنده .منم سرخ شده بودم.

ارمین-عسل خانوم اینقدر این بیتای منو اذیت نکنین دیگه.گناه داره به خدا.عزیزم؟

-هممم؟

ارمین-می خوام باهات یکم حرف بزنم بیا قدم بزنیم.

-باشه

دستشو گرفتم و دوباره شروع کردیم به قدم زدن.

ارمین-من دو روز میرم مسافرت خارج از کشور کار مهم دارم نمی دونم باید چیکار کنم بیتا یه ساعت نبینمت دیوونه میشم نمی دونم این دو روزو چیکار باید بکنم

-ارمین به هر حال مسافرته دیگه حالا خودت میگی خیلی مهمه باید بری دیگه.

ارمین-سه شنبه از مسافرت میام یکی از دوستام مهمونی گرفته دوست دارم تو هم همراهم باشی بیتا.

-من؟من دیگه چرا؟

ارمین-خب دوست دارم عشقمم پیشم باشه بیاد مهمونی .

-باشه قبول فقط یه شرط دارم.

ارمین-هر چی که باشه قبول

-الان که میای منو برسونی بیای و با مامانم اشنا بشی

ارمین-از خدامه که عزیزم.

بازوش رو باز کرد و سرمو گذاشت میون بازوش همینطور سرم رو خم کردم گذاشتم رو شونش و راه رفتیم.

۱ ساعت بابک و ارمین درباره ی مسائل مختلف مثل ماشین و خونه و اینجور چیزا حرف زدن .من و عسل هم داشتیم به اونا گوش می دادیم عسل گاهی وسط حرفاشون نمک می پروند موقع برگشتن که شد ارمین دوباره به خاطر مامان خیلی به سر و تیپش رسید .از ماشین پیاده شدیم  زنگ در رو ارمین زد.فرشته در رو باز کرد و با دیدن ارمین خشکش زد کمی احوال پرسی و اینجور چیزا کرد و ارمین وارد خونه مون شد.ارمین دستمو فشار داد و لبخند زد.بعد چند دقیقه مامان اومد و روبروی ما با لبخند نشست.

مامان-سلام.من مامان بیتام.اینطور که معلومه شما عاشق دخترم هستین و خواننده این.

ارمین-بله

مامان-چند دقیقه میخوام بدون بیتا تنها با شما صحبت کنم بعدش می تونین برین.

بلند شدم و چند دقیقه اومدم پیش فرشته نشستم فقط گاهی صدای ارمین رو می شنیدم که به سوالای مادرم جواب میداد.بعد چند دقیقه فرشته رفت پیش مامان و ارمین لبخند زنان اومد پیشم نگران گفتم:چی شد؟

ارمین-هیچی عشقم از این به بعد مثل دو تا نامزد می مونیم خیلی دوستت دارم بیتا خیلی.

اومد جلو دستمو گرفت و پیشونیم رو بوسید با سختی گونه اش رو بوسیدم .بغلم کرد.موهای همدیگرو ناز کردیم.

ارمین-دلم برات تنگ میشه این دو روز بیتا.

-منم همینطور

ارمین-بهت زنگ میزنم خیلی دوستت دارم بیشتر از هر چیز انادازه دو تا دنبا فعلا بای بیتای من.

دوباره پیشونیم رو بوسید و رفت.

-خداحافظ ارمین

رفتم و دستی به پیشونیم کشیدم جایی که خیلی لباش هنوزم مونده بود اروم با خودم گفتم خداحافظ دیوونه ی من.

******************************************************

بعد دو روز حسابی دلم برای ارمین تنگ شده بود خیلی خیلی زیاد .نتیجه حرفاشونم با مامان این بود که مامان از ارمین خوشش اومده بود و اجازه داده بود همراه ارمین به هر جایی با ماشین برم به شرطی که ازم محافظت کنه ودست از پا خطا نکنه.

صبح ساعت ۱۲ با زور از خواب بیدار شدم با صدای موبایل.دیدم داره زنگ می خوره نگاه کردم ارمین بود.

 

ادامه دارد...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 14:44 توسط بیتا|

اینم ادامه داستان ببخشید که دیر شد:

به فرشته همه چیزو گفتم و فرشته هم به مامان گفت .بی حوصله داشتم تو کامپیوتر گیم بازی میکردم.گرسته هم بود بعد ۱۵ دقیقه اینا فرشته اومد تو اتاقم و گفت:مامان منتظرته رو مبل نشسته می خواد باهات حرف بزنه .لحن فرشته خوب بود هر چقدر اصرار کردم که بهش چی گفتی فرشته حرفی نزد.رفتم  پیش مامان رو مبل نشسته بود.از خجالت سرمو پایین انداخته بودم.

مامان-بیا بشین عزیزم

مامان موهاش رو مرتب کرد .هنوزم مثل گذشته خوشگل بود.

مامان-فرشته همه چیزو بهم گفت عزیزم لازم نیست خجالت بکشی.میدونم بزرگ شدی .من سن تو بود فرشته تو راهی بود.من مخالفتی ندارم که با ارمین باشی.البته باید قول بدی بیاریش از نزدیک ببینمش و باهاش صحبت کنم.میدونی من تو عمرم یه خواننده رو از نزدیک نزدیک ندیدم مخصوصا اگه اون خواننده عاشق دخترم باشه.

با خجالت سرمو بلند کردم و گفتم:یعنی شما اجازه میدونین با ارمین بیرون برم؟؟

مامان-البته عزیزم.من اگه تو خونه حبست کنم و نذارم بیرون بری و نذارم کسی عاشقت بشه مادر بدی میشم و از بچه ام درکی ندارم.فقط باید قول بدی دست از پا خطا نکنی عزیزم.

پا شدم و مامانو بوس کردم و قربون صدقش رفتم

فرشته بهم کمک  کرد حاضر بشم ایندفعه یه لباس سیاه کوتاه پوشیدم که پولک دوزی شده بود مانتو سیاه از روش پوشیدم رژ قرمز هم زدم و کلی ادکلن زدم که فرشته داشت خفه می شد .ارمین زنگ زد بهم:

-الو سلام ارمین

ارمین-سلام خانومی حاضر شدی؟

-اره تو کجایی؟

ارمین-همین دور و ورا

-مثلا کجا؟

ارمین-مثلا پشت عشقم

-باز اومدی پشت اتاقم؟

ارمین-اره عزیزم

پرده رو کنار زدم و ارمینو دیدم که از ماشینش پیاده شد و از اونجا یه بوس برام فرستاد.

ارمین-چه خوشگل شدی

-مگه قبلا نبودم؟

ارمین-خوشگلتر شدی.

از خونه دراومدم و رفتم پایین پیش ارمین .اومدم بیرون ارمین داشت به طرفم می دویید تا بهم رسید محکم محکم بغلم کرد طوری که احساس کردم سرم داره میان بازوهاش له میشه.

ارمین-دلم برات تنگ شده بود عشقم.

هیچی نمیگفتم انگار راه گلوم رو برای ابراز علاقه به ارمین بسته بودند از مغرور بوذنم داشت لجم می گرفت.ارمین همینطور تو منو بغل کرده بود.بالاخره ول کرد دستمو گرفت و باهم به طرف ماشین رفتیم .سوار شدیم.

-ارمین داریم کجا میریم؟

ارمین-اول میریم پیش بابک و عسل بعدشم با اونا میریم یه ویلا عزیزم.

ارمین همینطور با یه دستش دست منو گرفته بود و محکم فشار میداد با دست دیگه اش هم داشت رانندگی میکرد و همزمان داشت میخوند.بعد یه لحظه مکث کرد و برگشت طرفم و گفت:

بیتا؟

-بله؟

ارمین-خیلی دوستت دارم.نمی دونم چرا ولی خیلی دوستت دارم توی عمرم کسی رو اینطوری دوست نداشتم.۴ روزه که باهات اشنا شدم ولی توی هر ثانیه عشقم نسبت بهت بیشتر میشه عزیز دلم.قول بده تا وقتی که نفس میکشم باهام باشی.

-قول میدم.

ارمین-دستم رو به طرف دهنش برد و بوسید.بعدش گفت:تو باید مال خودم بشی بیتا من باید باهات ازدواج کنم.

هیچی نگفتم نفسهاش گرم بود.خیسی لبهاش روی دستم مونده بود من هم دوستش داشتم بیشتر از جانم ولی نمی تونستم بگم.

ارمین رفت پیش یه ماشین و بوق زد از این عکس العملش متعجب شدم که دیدم اون ماشین عسل و بابکه بعد تا ویلا پشت سرمون اومدن.رسیدیم به ویلا .ویلای بزرگ و قشنگی بود استخر خیلی خیلی بزرگی هم داشت.

-وای چه ویلای قشنگیه ارمین.

ارمین-خوشحالم که خوشت اومده  حاضرم جونم رو فدا کنم تا تو یه لبخند بزنی.

خندیدم.

عسل از پشت سرمون داد زد:هان چیه؟بازم نیشت وا شد؟اقا ارمین زیاد بهش رو ندین دیگه.

رفتیم و نشستیم.

بابک-جدا که ویلای با صفاییه.

ارمین-۲ روز پیش اجارش کردم اونم در برابر یه عکس و یه امضا حاضر شد امروزو بهم ویلاشو اجاره بده.

ارمین خدمتکارو صدا زد و گفت برامون ۴تا چایی بیاره.بعد از چند دقیقه خدمتکار چایی اورد .همه داشتن چایی شونو میخوردن .فقط ارمین که مشغول صحبت با بابک بود چایی نخورد.

نمکدونو پیدا کردم و یواش بدون اینکه کسی بفهمه تو چایی ارمین خالی کردم.از اذیت کردنش لذت می بردم.ارمین برداشت چایی بخورده یه قلپ که خورد به سرفه افتاد.

عسل-وا خدا مرگم بده چی شده؟

بابک-ارمین جان چی شد یدفعه؟

ارمین چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت :میدونم تقصیر این ورپریدس واستا ببینم.

دوییدم که یدفعه کفشم از پام در اومد و ارمین از پشت گیرم انداخت و یکدفعه لبای داغش رو به لبام چسبوند.نفس های گرمش رو حس میکردم .بوسه ای شیرین و عاشقانه

ارمین-خیلی دوستت دارم بیتا.

بغلم کرد کم مونده بود صدای له شدن استخونام رو بشنوم

از بغلش بیرون اومدم و رو زمین نشستم دستمو گرفت و اونم پیشم رو دراز کشید.دستمو ول نمی کرد

ارمین-فکر نمی کردم یه روزی بتونم کسیو انقدر دوست داشته باشم...بیتا عشقمی

منم دستشو فشار دادم و کنارش رو زمین دراز کشیدم عشق چقدر شیرین بود.

ارمین همونطور که پیشم دراز کشیده بود یه رز قرمز از بغلش کند و زد به موهام .بهش لبخند زدم .همونطور که دستش تو دستم بود اون یکی دستشو اورد و موهامو ناز کرد.سرمو گذاشتم روی سینش.

ارمین-بیتا می خوای دیوونم کنی؟

-نه من که کاری نکردم.

ارمین-عزیز دل من ولی با اینکارات داری دیوونم میکنیا.

-چه کاری؟

ارمین-همین که گذاشتی پیشت باشم دیوونم میکنه.

دستمو بردم به طرف موهاش و موهای سیخ سیخی ژل زده اش رو ناز کردم.

بعد ۵ دقیقه بلند شدم و به ارمین گفتم:بیا بریم ارمین الان عسل و بابک نگرانمون میشن

ارمین-نمیخوام!نمیخوام!نمیخوام

خندیدم و از دستش گرفتم و  بلندش کردم.بلند شد و دوباره لبای داغشو و نفس های گرمشو داد به من.

-ارمین بسه بیا بریم.

دستمو تو دستش فشرد و راه افتادیم به طرف عسل و بابک...

ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 15:41 توسط بیتا|



      قالب ساز آنلاین